رویای غم انگیزی است

رویای نگاه تو

در شعر نمی گنجد حرفها و خیال تو

آن همه بی پروا  رفتن از مرز دنیا را

در وصف نمی گنجد در شعر نمی آید.

پس کو آن همه پرواز

پس کو آن همه آواز

سخت است عبور از تو

سخت از جدا از تو
 

من حیرت زده و مبهوت شاید از ریای تو

دیگر به که گویم من

روزی که برفتی تو

من دیوانه شدم بی تو

روزی که نشستم من

در وهم و خیال خود

سالها نوشتم من

از وصف فراق تو  از شرم وصال تو

من هیچ نمی دانم

رفتنت از چیست؟

من هیچ نمی گویم

غصه ات از کیست؟

روزهاست که بی خبر رفتی

روزهاست که بی اثر رفتی

من ماندم و تنهایی

من ماندم و رسوایی

 

jointaranehha.blogfa.com


تو هیچ ندانستی من مردم و پوسیم

تو هیچ نفهمیدی من رقتم و گرییدم

رفتم بدون تو با رسوایی و تنهای

بس نیست دگر عشقم آن همه شیدایی

من مست خیال تو

من در شوق نگاه تو

در این همه اندیشه

تو بار سفر بستی

از پیش ندانستم

از پیش نفهمیدم

ای کاش که بعد از تو تا ابد می خفتم
 

                                       تا ابد می مردم

پس خوب بدان عشقم

هرگز برنگرد از راه

تا هر لحظه به یاد آرم
 

اندوه طولانی عشقی جان کاه.............